حمد الله مستوفى قزوينى

232

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

بگفتند كه : « ورا بدانديش كُشت * به ما بر جهان شد ز كارش درشت » « 1 » أَنَس گفت : « اگر زو برآمد دمار * نيايد دگر زندگانى به كار 4900 بياييد تا در صف كارزار * ز مهرش به پيشش بميريم زار از او كس نپذرفت ، او شد روان * به پيش على آمد از ره نوان ورا ديد در جنگ با كافران * وز آن جنگجو كافران بىكران به هر گوشه هر دم على برق‌وار * برافروختى در صفِ كارزار تلى كردى از پيكر كافران * بر آن كافران گشت كارش گران 4905 أَنَس گفت ك : « اى شيرمرد خدا * چو شد كشته در رزمگه مصطفى تو از بهرِ كه جنگ‌جويى چنين ؟ * چه خواهى از اين كوشش اى پاكدين ؟ » على چون ز گوينده زين درشنيد * بتندى و تيزى دلش بردميد به دو گفت : « بهرِ خدا كارزار * كنم تا شوم چون نبى كشته زار » درآمد دگرباره زآن‌سان به جنگ * كه از مهر بُبْريد در جنگ رنگ 4910 بيفگند چندان ز كافر سپاه * كه بر دشت رفتن نمىداد راه أَنَس همچنين پيشِ او جنگ كرد * چنين تا كه كشته شد اندر نبرد وزاين‌رو نشسته چنان مصطفى * به اسلاميان كرد هردم ندا ز خون چشم و رويش شده ناپديد * همىداد آواز و كس را نديد بَرِ سعد وقّاص از آن ده سُوار * يكى رفت و آگاه كردش ز كار 4915 كه بر مصطفى اندراين رزمگاه * شده‌ست از برادرت گيتى سياه نشان خواست زو سعد ، برگفت جا * بشد سعد از آنجا بَرِ مصطفى ز خون بود رويش شده ناپديد * ندانست « 2 » سعدش ، اگرچه بديد و ليكن پيمبر چو آواز كرد * بر آواز پيشش شتابيد مرد قَتاده كه نُعمان بُد او را پدر * چو سهلِ حنيفه « 3 » دگر نامور 4920 رسيدند از آن‌سو به پيشش همان * خريدند مِهرش يكايك به جان ز كفّار تيرى « 4 » يكى برگشاد * بيامد به چشمِ قتاده فتاد

--> ( 1 ) ( ب 4898 ) . در اصل : درست . ( 2 ) ( ب 4917 ) . ندانست - نشناخت . ( 3 ) ( ب 4919 ) . سهل بن حنيف . ( 4 ) ( ب 4921 ) . در اصل : زه كفتار تيرى .